حالا میفهمم كه طلسم ِ دلبستگی ِ عاشقانه تنها با يك چيز شكسته میشود: برخورد نزديك از هر نوعی بعد از مدتها دوری. به شكل زيبايی در اين برخورد كه روزها انتظار آن را میكشيدم، دريافتم كه عاشقم ديگر مرد ِ دلخواه من نيست. در شرايطی كه در طول يك سال دوری هر روز به اين فكر كردم كه ديگر كسی برای من مثل عاشقم عزيز و دوستداشتنی نخواهد شد و من ديگر نخواهم توانست كسی را با چنين كيفيتی دوست بدارم، در لحظهای از يك بعد از ظهر تابستانی اين طلسم شكسته شد.
عاشقم بعد از مدتها بیخبری به من تلفن كرد و من در حالی به اين تماس پاسخ دادم كه هيجان ِ سرد ِ ناآشنايی زير پوستم دويده بود. سلام و تعارف و احوالپرسی و از كجا چه خبر. مثل غريبهها. برخورد دو نفر كه زمانی عاشقانه يكديگر را دوست داشتهاند، حتا از پشت سيمهای تلفن هم سنگين و نفسگير است؛ چه رسد به اينكه با طفره رفتن از پاسخ ِ سؤالات و گفتن ِ يادت میآيدهای ِ بیمعنی، غير قابل تحمل هم بشود.
اما اينكه اين حس، ناگهان از كجا در درونم پيدا شد و يا اينكه از پشت كدام كلمه يا جمله آزاد شد را هنوز نمیدانم. الان تنها چيزی كه میدانم اين است كه نمیدانم اين غريبهی پشت خط را چگونه روزی بیشائبه دوست داشتم و نيز چگونه او مرا.
برای درک بهتر این قسمت، رجوع كنيد به مجموعه داستان يك دسته گل بنفشه، اثر آلبا د ِسس پدس، ترجمهی بهمن فرزانه، انتشارات ققنوس، چاپ دوم، ۱۳۸۴، داستان كوتاه ِ يأس . جايی كه رناتو شخصيت اصلی داستان در ديدار مجددی كه بعد از يك سال دوری با معشوقش دارد، در میيابد كه ديگر اين زن هيچ حسی را در او بر نمیانگيزاند و تمام آن چيزهايی را كه رناتو در اين مدت حسرتشان را خورده، كاملاً از دست داده است؛ حتی وقتی كه خودش حضور دارد: "لوچانا" حالا زنی جديد بود كه هيچ چيزش برای او آشنا و صميمی نبود. حالا او هم مثل ساير زنها غريبه شده بود. حالا او هم پشت ديوار مانده بود...
رناتو كه يك سال تمام احساس میكرد معشوقش تمام كلمات عاشقانه، بوسهها، هيجانها و اميدها را از دل او بيرون كشيده و همراه خود بردهاست، حالا میديد كه چقدر لوچانای او با لوچانای جديد متفاوت است و حتی نتوانسته حدس درستی درباره لباسش بزند. حالا لوچانا جعبه پودری داشت كه معلوم نبود از چه كسی هديه گرفته است. حالا اگرچه ظاهر لوچانا در نظر او جديد بود، چه بسيار مردانی كه اين ظاهر برايشان عادی شده بود. زنی كه روبروی او نشسته بود، با سنگدلی ِ هر چه تمام تر تصوير لوچانای سابق را لگدمال كرده و آن همه شگفتی و جادو را در هم شكسته بود.
زنی كه ديگر قادر نبود ساعات زيبای گذشته را به او عرضه كند. تنها میتوانست بگويد يادت میآيد...
دیگر نزدیک به یک سال است که من و عاشقم سراغی از هم نگرفتیم. گرچه زمانی تصور می کردم هرگز بدون او نخواهم توانست به سیر عادی زندگی ام برگردم، و اینکه او مثل هوایی است که اگر از من گرفته شود خواهم مرد، اما الان بعد از گذشت این مدت، می بینم که سیر عادی زندگی، علی رغم اینکه شبیه به زمان قبل از جدایی نیست اما چندان غیر عادی هم نیست. مگر اینکه من مرده باشم اما هنوز بتوانم نفس بکشم.
کل قضیه مثل آن است که از خوابی برخاسته باشی طولانی و دلپذیر. چندان ملموس که انگار جزیی از واقعیت است. و حالا که بیدار شدی در بهت و حیرت این اتفاق هایی بمانی که در رویا دیده ای. از خودت می پرسی خواب بود؟ تمام شد؟ چه شیرین بود! چشم هایم را ببندم شاید باقی اش را ببینم ...
اما افسوس که حالا بیدار شده ای و رویا مثل بخاری که در فضا میپيچد، محو شده است و هرگز باز نخواهد گشت... .
داستان ها و فیلم های زیادی هست که می توانید براي درک بهتر مطلب به آنها رجوع کنید. داستان ها و فیلم هایی که در آن عاشقی خودش را توی خانه حبس می کند، با خاطراتش زندگی می کند، شلخته می شود و غصه می خورد، تارک دنیا می شود و در آرزوی بازگشت معشوقش دست و پا می زند. حالا اگر پايان فیلم/داستان خوش باشد معشوق بر می گردد و دنیا غرق در شادی می شود؛ و اگر پایان خیلی هم خوش نباشد، اتفاق دیگری می افتد و باز هم دنیا غرق در شادی خواهد شد.
اما به نظر من هیچ کدام اینها کمکی به درک بهتر این قسمت نمی کند. چون من مثل هیچ کدام از این عشاق خودم را محبوس در بازمانده های عاشقم نکردم. به زندگی ادامه دادم و سعی کردم زندگی اش از نوع عادی باشد.
البته مطمئنا به خاطراتم، به عاشقم، به اتفاقاتی که افتاد و به خیلی چیزهای دیگر فکر کردم. اما می دانم که قرار نیست هرگز مثل یک فیلم/داستان رمانتیک و سانتی مانتال، عاشق پشیمان و دل شکسته باز گردد و عذر تقصیر بخواهد و « آن دو تا آخر عمر به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنند».
تنها می ماند نجواها و واگویه ها. چیزهایی که گاهی، وقتی دلت گرفته و کسی نیست که بتواند کمکی کند، باید برای خودت زمزمه اش کنی تا بلکه کمی دلت باز شود. شاید دیگر اشکی نریزی ولی آسمان دلت هنوز ابری ست.
بنابراین الان تنها کاری که می کنم این است که سی دی شعر خوانی فروغ را در دستگاه می گذارم و قطعه ی عاشقانه ای را انتخاب می کنم با عنوان غزل ۳ از م. امید. بند به بند شعر را با صدای ِ نوازشگر فروغ گوش می کنم و با خود زمزمه اش می کنم. و وقتی به بند آخر می رسم، آنجا که می گوید: آنجا بگو تا کدامین ستاره ست/ که شب فروز تو خورشید پاره ست... احساس دلتنگی و ناتوانی من هم كمتر از شاعر نيست. بعد تخدیر می شوم با موسیقی ِ camel. در ضربه هایش نواخته می شوم و آنگاه رها می شوم ،مثل بخاری که در فضا ... .
نزديك غروب است و من به همراه يك دوست قديمي در خيابان هستم. كار خاصي نداريم و بيشتر براي ديدن ويترين فروشگاهها و قدم زدن بيرون آمده ايم. راه زيادي را پياده طي كرده ايم و در حال صحبت كردن درباره ي هر مسئله اي هستيم كه در ذهنمان است: دوستان مشترك، كارهاي روزمره، فيلم هاي جديد و البته مسائل عاشقانه. تصميم مي گيريم قبل از اينكه برگرديم، تاكسي بگيريم و به "پارك لاله" برويم، چون تقريباً نزديك هستيم و دلمان هم برايش تنگ شده؛ و چون قبلا ً زياد به آنجا مي رفتيم و حالا كمتر.
من و عاشقم هم، آن زمان كه با هم بوديم، عادت داشتيم گاهي اوقات مسير طولاني اي را پياده روي كنيم كه بعضي وقت ها به همين پارك لاله ختم مي شد.
به پارك مي رسيم و تصميم مي گيريم از گوشه و كنار وارد شويم نه از در ِ اصلي. از باغ ژاپنی رد مي شويم و به درياچه مي رسيم. يك نيمكت خالي در همان نزديكي پيدا مي كنيم و رويش مي نشينيم. هر دوي ما سكوت كردهايم و من در حالي كه به سطح آب درياچه نگاه مي كنم، به روزهاي گذشته فكر مي كنم.
روزهايي كه با عاشقم به اينجا مي آمديم، پارك را مي گشتيم و وقتي خسته مي شديم، يك گوشه ي آرام پيدا مي كرديم و مي نشستيم، حرف مي زديم و گاهي هم در سكوت كنار هم مي مانديم. به اين فكر مي كنم كه حالا عاشقم با چه كسي به اينجا مي آيد؟ مسلماً او نمي تواند بدون اينكه به من فكر كند روي اين راههاي باريك با آدم ِ ديگري راه برود. او نمي تواند روي چمن ها دراز بكشد و سيگار روشن كند، چون حتماً مرا روبروي خود خواهد ديد. او بايد هر بار كه به اينجا مي آيد و روي نيمكت هايي كه روزي با من روي آنها نشسته، با آن ديگري مي نشيند، به ياد من بيفتد و احساس يك خائن را پيدا كند. او بايد از انجام هر كاري كه زماني ما ــ من و او ــ با هم آن را انجام داده ايم، در وجودش احساس خيانت كند. بايد حتي دستفروش ِ دوره گرد را هم نبيند و صدايش را نشنود و از او براي آن ديگري چاي ِ داغ نگيرد؛ چون در آن صورت هم مرا خواهد ديد كه ليوان چاي را در دستم گرفتم و او را نگاه مي كنم. و او نخواهد توانست از همان ليوان چاي بخورد، چون من آنجا نيستم و آن ليوان هم ليوان من نيست.
هر دفعه كه عاشقم دست آن ديگري را توي دستش مي گيرد و زير اين درختان با هم قدم مي زنند، بايد به ياد لحظه هايي بيفتد كه بازو در بازوي يكديگر از روي همين سنگفرش ها رد مي شديم و همين هوا را توي ريه هايمان مي كشيديم... .
براي درك بهتر حس اين صحنه، رجوع كنيد به كتاب عقايد یک دلقک، اثر هاينريش بُل، ترجمهي محمد اسماعيل زاده، نشر چشمه، چاپ پنجم، 1384، صفحات 143، 156، 286، 31۴و 319؛ البته مي توانيد تنها به يكي از اين صفحه ها رجوع كنيد، اما بهتر است كه همهي آنها را ببينيد و جاهايي را بخوانيد كه در آنها راوي/ دلقك به خاطر از دست دادن عشق زندگي اش، ماري، خودخوري مي كند، توجيه مي تراشد، سرزنش مي كند، و دست آخر براي تسكين روح رنج ديده اش او را خائن و بد كاره مي نامد. او را در ذهنش مجسّم مي كند كه ممكن است چه كارهاي مشتركي را با آن ديگري نيز انجام دهد، و از انجام دادن كدام يك از آنها احساس خيانت خواهد كرد. كارهايي كه البته تمامي آنها كارهاي روزمرهي زندگي هستند؛ كره روي نان ماليدن، بازي كردن، كتاب خواندن، سفر كردن، و يا چه كارهايي را نخواهد توانست انجام دهد، چون آنها قبلا ً با هم دربارهي آنها صحبت كردند، مثل غذا دادن و لباس پوشاندن به بچه ها، بچههايي كه حالا ديگر فرزندان ِ آن ديگري خواهند بود...
كارهايي كه مطمئناً ماري و ماريها انجام خواهند داد و از انجام آن حتي كوچكترين حس خيانتي هم نخواهند داشت. گرچه زمان بسياري خواهد برد تا دلقك و دلقكها بفهمند هرگز هيچ معشوقي از ترك كردن عاشقش رنجي نخواهد بُرد.
دير وقت است و من در خانه و در اتاق خودم هستم، جلوي ميز آرايشم نشستم و در حالي كه خودم را در آينه نگاه مي كنم، وسايل روي ميز را مرتب مي كنم و يا سر جايش مي گذارم. عاشقم هم خدا مي داند كه در اين لحظه كجاست و چه مي كند، من اما اصلا به او فكر نمي كنم. بلكه به موسيقي غم انگيزي گوش مي دهم كه از دستگاه پخش مي شود. والس69 شوپن.
در لحظه ي اوج موسيقي، زماني كه نت هاي غم آلود، موج ِ موزون ِ حزن را در دل شنونده برپا مي كند، من هم حس غريبي پيدا مي كنم كه در عرض چند ثانيه اشك هايم را روان مي كند. انگار براي لحظاتي با اندوه نهفته اي كه حالا از عمق وجودم برخاسته احاطه مي شوم . اندوه ناشي از فقدان چيزي كه از دست داده ام، چيزي كه داشته ام و حالا ديگر ندارم. گاهي وقت ها چيزهايي از دست مي روند كه با چيز ديگري جايگزين نمي شوند. كساني در زندگي هستند كه بعد از آنها «جاي» شان خالي مي ماند، جايشان را نمي شود به هر كسي داد؛ و اگر از دستشان دادي، ناگزير تا مدت ها در خلاء زندگي خواهي كرد، در خلاء نفس مي كشي، در خلاء مي روي و مي آيي، خوشحال مي شوي يا غمگين، حتا در همين خلاء عاشق مي شوي؛ اما مي داني اين خلاء به اين زودي ها پر نخواهد شد.
براي درك بهتر اين قسمت مي توانيد به همين والس69 شماره2 شوپن رجوع كنيد. اما من ترجيح مي دهم به سكانس پاياني فيلم The Lover(عاشق)، ساختهي ژان ژاك آنو رجوع كنيد. جايي كه دخترك در يك شب مهتابي روي عرشه كشتي و در حال بازگشت به زادگاهش، نواي ملايم و آسماني پيانويي را مي شنود، و راه مي افتد تا منبع موسيقي را پيدا كند، و نوازنده ي تنهايي را مي يابد كه در پشت پيانوي بزرگي نشسته و در تاريكي سكرآلود روي آب ها اين والس زيبا را مي نوازد.
شب، نور مهتاب، شرجي اقيانوس و نت هاي محزون در كنار يكديگر حسي را در دخترك بيدار مي كند كه تا به اين لحظه از عمق و شدتش غافل بود: خلاء. خلاء عميقي كه حالا با تمام ياخته هاي تنش آن را حس مي كند.
حالا از دست دادن عاشقش را با همهي صراحتش لمس مي كند؛ و اندوهي كه از اين كشف ناگهاني حس مي كند، اشك هايش را جاري مي سازد. در اين لحظه است كه دخترك به مفهوم حقيقي جدايي از عاشقش پي مي برد و در مي يابد كه از اين پس تنهاست. بعد از اين فقدان عاشقش است كه همه جا با اوست، در ذهن او، در روحش، در تمام احساساتش. از حالا تنها خواهد توانست در ذهن و در روياهايش عاشقش را داشته باشد. واقعيت چيزي نيست جز خلاء.
وقتي كه عاشقش نيست ديگر هيچ چيز در اطرافش نيست... .
هيچ وقت فكر نمي كردم نوشتن پست اول تا اين اندازه سخت باشد. مخصوصا كه چارچوب خاصي را هم برايش در نظر گرفته باشي كه آزادي عملت را محدود كند. به هر حال براي افتتاح و در آمدن از طلسم پست اول (!) هم كه شده چهار خطي مي نويسم كه بالاخره يك چيزي نوشته باشم.
«عاشقيت در پاورقي» را از روي اسم مجموعه داستاني به همين نام نوشته ي مهسا محب علي برداشتم. البته بي اجازه ي نويسنده! به اين خاطر كه عاشق اين داستان، سبك نوشتنش و شخصيت اصلي اش هستم. شخصيتي كه تا اندازه اي شبيه خود من است، و مي توانم كاملاْ خودم را در صحنه هاي داستان جاي او بگذارم. من هم مثل اين شخصيت، ليسانس ادبيات فارسي دارم. وزن و قدم البته يك كمي بيشتر است و موهام هم يك كمي بلند تر! با عاشقم هم يك شكل ديگر آشنا شدم، كه اهميت چنداني ندارد. شما فكر كنيد توي همان مهماني سيزده بدر... [اگر داستان را نخوانده باشيد ديگر ناچاريد حتما بخوانيدش!]
اما داستان در اين وبلاگ از جايي شروع مي شود كه من و عاشقم مدت هاست يكديگر را ترك كرده ايم. درست نمي دانم من و او، حالا كه ديگر با هم نيستيم قرار است كه چطور در لابه لاي سطور در هم بپيچيم، ولي همينقدر مي دانم كه هنوز ساقه هاي عَشَقه در ذهن هر دوي ما به هم پيچيده باقي مانده. گرچه برگ هاي آن چيزي به جز دلزدگي و ملال نبوده است. «ملال، ملال ِ عشق. ملال ِ اجتناب ناپذيري كه پس از يك دوره ي طولاني عشق ورزي، پس از خيانت ها، بي خيالي ها، فراموشي ها، دعواها، مستي ها و نشئگي ها، گريبان آدم را مي گيرد و چاره اي باقي نمي گذارد جز اينكه» ريشه هاي مشترك را در نهايت بي رحمي قطع كنيم به اين اميد كه ساقه هاي در هم پيچيده ي درون ذهنمان خشك شود و اين ملال تحمل ناپذير پايان گيرد...
برای درک بهتر این قسمت، رجوع کنید به خود داستان عاشقیت در پاورقی نوشته ی مهسا محبعلی، نشر چشمه، چاپ اول، ۱۳۸۳، صفحهی ۲۴؛ جایی که هیجان یک توفان ویران کننده به آرامی چهره ی خود را در لابه لای کلمات و جمله ها نشان می دهد. توفان ویران کننده ای كه تنها با نابود کردن عاشقیت اتفاق افتاده در داستان آرام می گیرد، بدون كوچكترين توجهي به اينكه عشاق چه صحنه هايي را به خاطر عشق خلق كردند و يا اينكه چه انرژياي را صرف دوست داشتن يكديگر كردند. حالا ملال چنان بر ذهن و فكرشان سايه انداخته كه به جاي آرامش و آسودگي، بي توجهي، خيانت، جدايي و رهايي تسكينشان مي دهد.
